نازنین زهرای من

 

یا من هو علی کل شیء قذیر

کاش اگر بچه ها از ما پرسیدند "خدا کجاست"؛ طوری که انگار داغ دل ما را تازه کرده باشند در آغوششان بکشیم؛ بگوییم عزیزم چه خوب شد که پرسیدی؛ بعد دستشان را بگیریم بگوییم عزیزم بیا با هم دنبال خدا بگردیم... با هم برویم گوشه و کنار زندگی را زیر و رو کنیم...ببینیم خدا کجای زندگی مان است...کجای زندگی مان نیست...به باغچه و گلدان ها سر بزنیم... هر جا رد پای خدا را دیدیم به هم نشان بدهیم و ذوق کنیم... هی تشنه تر بشویم که پس خدا خودش کو... از هر کجا که بوی خدا را حس کردیم؛ هم دیگر را خبر کنیم...

نقش فرزندان در تربیت پدر ومادر

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 اسفند 1393 | 23:57 | نویسنده : صفورا |

بعد ازمدتها سلام

مطلب زیر ازوبلاگ نقش فرزندان در تربیت پدر ومادرها بود به نظرم جالب اومد

تردیدهای مقدس

بچه ها بزرگتر که می شوند، سؤال هایشان رنگ و بوی دیگری پیدا می کند.
از حالت سؤالی صرف خارج می شود.
چاشنی تردید و کنایه و انکار پیدا می کند.
تردید به همه ی اعتقاداتی که قرار نیست ملتزم بودن به آنها از روی تقلید باشد.
اعتقاداتی که انگار ما خودمان نیز فراموش کرده ایم که چرا خود را به آنها ملتزم می دانیم.
از کجا معلوم که در بین این همه دین و مذهب و فکر و عقیده فقط دین ما حق است؟ فقط فکر ما درست است؟
چرا باید نماز  خواند؟
چرا باید حجاب داشت؟
هر کدام از ما یک روز، به این سؤال ها یک جوری جواب داده ایم یا بدون اینکه جواب روشنی برایشان پیدا کنیم پرونده ی تردیدها و انکارهایمان را بسته ایم و چسبیده ایم به زندگیمان...
بچه ها یک بار دیگر این پرونده ها را برای ما باز می کنند.
حتی اگر آدم مؤمن و معتقدی باشیم انگار این خدا را راضی نمی کند.
انگار خدا دلش می خواهد که ما هر روز برای نماز خواندنمان دلیل تازه ای داشته باشیم.
که هر روز به دلیل تازه ای در برابر او به سجده بیفتیم.
دلیلی که از دلیل دیروز قشنگ تر باشد.
یک روز می آید که پسر من نماز خواندن مرا به تمسخر بگیرد و آن روز من باید به صرافت بیفتم  که چطور نماز بخوانم که مسخره نباشد... .
یک روز می آید که دخترم، حجاب مادرش را به چالش بکشد و مادرش باید برای حجاب دلیل مدرنی دست و پا کند.
حتی  آن هایی که یک روز بعد از این تردیدها به انکار رسیده اند و پرونده ی خیلی اعتقادات و مناسک را بوسیده اند و کنار گذاشته اند؛ منتظر باشند که روزی بچه ها انکارهایشان را به چالش بکشند و پرونده ها دوباره باز شود و آنها برگردند به خانه ی تردید... .
بچه های ما دوست دارند خدا را به طرز تازه تری بپرستند.
بچه های ما دوست دارند، به دلیل محکم تری نماز بخوانند و حجاب داشته باشند.
به جای تکفیر بچه هایمان، برویم بندگیمان را به روز کنیم.
برویم ایمان تازه بیاوریم... .




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 18 اسفند 1394 | 22:46 | نویسنده : صفورا |

عرضم به خدمت شریف انورالاوجودت....

مدتی است روانشناس قهاری شده ای دست من وبابا را به خوبی میخوانی وما مینشینیم پای درس های شما،

با زبان شیرین ودخترانه ات گاهی دلبری میکنی وما دیگر بدون آنکه دست خودمان باشد اطاعت میکنیم از خرده فرمایشاتتان....نه با گریه وبد اخمی ولجبازی که با کلمات شیرینی مثل خواهشا ،خواهش میکنم،لطفا،مگه منو دوست ندارین،با استدلال هایی عجبی در حد روییدن دو شاخ روی سرمان،درکت از اطراف بالا رفته ......

هر موقع میخواستیم برویم خانه پدرو مادر(پدری)چنان با اشتیاق بالا وپایین میپریدی که نگو اما حالا که نیستندبه هیچ وجه نمیتوانی جای خالیشان را تحمل کنی ومصرانه وبا خواهش میخواهی که به خانه اشان نرویم...ومیگی وقتی اومدن میریم...

.....................................................................................................................................

زنگ زده ایم اداره بابا

میگی:بابا چرا این قدر دیر میای؟

بابا:آخه دارم کار میکنم تا پول در بیارم واست همه چی بخرم

میگی:بابایی من این همه چیز دارم چیزی لازم ندارم دیگه

به این میگن از همه چیز گذشتن برای بابا

.......................................................................................................................................

یکی دوروزی بابا به دیار نصف جهان رفته بود برای پاره ای از امورات

دایی علی پیشمون بود وهرموقع میرفت بیرون برامون چیزی بخره ناراحت میشدی ومیگفتی نرو...و همش میگفتی نمیدونم چرا بابا شبها هم میره اداره ونمیاد،به محض اینکه بابا اومد ودایی میخواست بره به راحتی بدرقش کردی وگفتی خداحافظ دایی علی

به این میگن احساس امنیت

........................................................................................................................................

گاهی موقع قدم زدن های هراز گاهیمون میگی خسته شدم وبغلم کن ..وکافیه که من بگم خسته شدم اون وقت رنج راه را تحمل میکنی وبلافاصله میگی منو بزار زمین،وبعد نیم نگاهی میکنی ومیگی مامان دیگه خسته نیستی؟دستت درد نمیکنه؟وآن وقت است که دوست دارم بغلت کنم تا دم در خونه

به این میگن حس زیبای مادر دختری

...........................................................................................................................................




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 21 مهر 1394 | 10:41 | نویسنده : صفورا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای گلم رمز همونه که بود





[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 8 مهر 1394 | 12:51 | نویسنده : صفورا |

نمیدانم چندم دی   7بارباصدای بلند گفتی محمدا رسول الله

کلام بزرگی است بانوی کوچک...قدرتش را داری ؟میتوانی بگویی رسول من هر چه گفته از جانب خدای مهربان  است؟میتوانی شکوفه بهاریم؟صدایت قرار است در چرخ گردون باقی باشد بانو...قرار است از چندم دی تا الی الابد ماندگار باشد این اولین اقرارهایت به بندگی....روز بزرگی بود آن روز....

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 5 مهر 1394 | 11:02 | نویسنده : صفورا |

سلام میوه دلم

مادر وپدر وعمه الهام وعمو مهدی دربهترین مکان روی زمینن...

انشاالله با تنی سالم ودعای مستجاب پیشمون برمیگردن

بعدا نوشت:

اتفاقات وحشتناکی افتاد این چند وقت ،برای کسانی که جانشان را در مکانی پاک از دست دادند قلب همه ما خیلی گرفت...کلی اضطراب داشتیم برای عزیزانی که توی سفر بودن وشکر خدا سالمن وهمچین مواقعی آدم میفهمه که چه قدر وابستگی عاطفی هست بینمون...وچه قدر از این بابت به خاطر کسانی که عزیزانشون را ازدست دادن گری کردیم...خدایا صبر بده ...

چیزی نوشتم که نمیشه اسمش را شعر گذاشت بیشتر تالم درونیم را نشون میده

ای الا آل سعوداین رسم مهمانی نبود

آب بر مهمان ندادن شرط دینداری نبود

ای الاآل سعوداینجامنا یاکربلاست

یا که شاید مظهر اناالیه راجعاست

ای الاآل سعوداینجا همه خونین دل وپرغصه اند

لکن آن عطشان لبان ارجع الی ربه شدند

ای الاآل سعودنفرین برآن ایمانتان

میشود روزی که گیرد خون آن خونین دلان دامانتان

ای الا آل سعوداین رمی کردن آن توست

سنگهای آتشین ابابیلان به زودی جان توست

خوب میدانی ومیدانم که دنیا داغ آن نیلوفران را دیده است

خنده می آیدکنارغصه ام وقتی که چشمت بسته است

ای الا آل سعودمقتل که میگویم نمیدانی توچیست

لکن این جریان که می گویم مثال کار توست

والی آخر....

خدایا عزیزانمان را صحیح وسالم به ما بازگردان

 


 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 2 مهر 1394 | 16:05 | نویسنده : صفورا |

سلام ،سلامی پراز انرژی

دختر گلم خیلی خوشحالم وخیلی شاکرآخه

بابایی توی رشته دلخواهشون قبول شدن (دکترا)محبتبوس

ودایی علی هم دانشگاه تهران(کارشناسی)جشنآرام

خیلی دلم میخواد یه زمانی بیام بزنم دختر گلم توی رشته ودانشگاه دلخواهش قبول شد متنظرزیبا




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 19 شهريور 1394 | 19:03 | نویسنده : صفورا |

ادامه داد:

فکر میکردم زندگی مثل همون چیزاییه که توی فیلما نشون میدن...عاشقی وازاین مزخرفاتی که میگن....

سکوت کرد وخیره ماند ...تعادل نداشت برای حرف زدن..گاهی حرف میزد وگاهی کلامش را نصفه رها میکرد...

از بی مهری های همسرش گفت...از این که کاری کرده بود تا اعتماد به نفسش از بین برود ...از اینکه نگذاشته بود با خانواده اش ارتباط داشته باشد..اینکه 1سال است خانه برادرش نرفته...اینکه همسرش توی جمع به خانواده اش اعلام کرده اگر زنم دست از پا خطا کرد دمش را بچینین(لفظی که خودش به کار برد)...میگفت من معنی این نامزد بازی های بقیه را نمیفهمم چون تجربه نکردم....میگفت:توی این چند سال 4سال مبارزه کردم وحالا چند سالی است که با خودم مبارزه میکنم که فقط روزگارم بگذرد...وکلی حرفهای تکان دهنده که جایش این جانیست....

ودرتمام این مدت هر دقیقه یک باردخترک دست به پاهای لرزان مادر میگذاشت و با حلقه ای از اشک میگفت:ناحارت (ناراحت)نباش وهربارمادر با روح خسته اش تقاضای دختر را پس میزد ..گاهی انگار حواسش نبود ضربه ای هم نثارش میکرد!!!!!!!!ودختردوباره به بازی پناه میبرد...نمیدانم چه شد که بین اشک های آرام مادر دخترک بی اختیار به صورت عزیز کرده ام چنگ انداخت وبعدشروع کرد به جیغ کشیدن، دخترم را بغل کردم ومادر که حالا روحش خسته تر از این بود که از طفلش سوال کند با ضربه های مکرر روی دست دخترک کوبید وچند فحش هم نثارش کردوغرغرزنان به سمت طبقه پایین میکشیدش....

نمیدانم توی این ماجرا مادر مقصربود برای اعصاب ضعیفش...یا فیلم های عاشقانه برای تلقین زندگی های رویایی به دختران..ویاشایداطباع اعصاب وروان برای تهویه نا مناسب!!!!!!!!!!..هرچه بود وقت این بود که دخترم را دلجویی کنم ....

اندرز نوشت:آقای دکتر افروز میگفت:اگر مادری عزت داشت انرژی دارد برای تربیت فرزند وبخش عمده ای ازاین عزت  دست پدر است...اگر دختری دید مادرش حرمت ندارد از این که دختر است احساس بدی پیدا میکند...دقت کنید مادرانی که همسرانشان آنها را عزیز میدارند فرزندان بهتری خواهند شد وهمبستگیشان بیشتر است

دقت کردم دیدم راست میگوید....... با اینکه شاید هیچ وقت این مطلب را نخوانی اما:همسر مهربانم ممنون




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 31 مرداد 1394 | 22:34 | نویسنده : صفورا |

کنارم نشست ...هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که پایش تند تند شروع به حرکت کرد...دخترزیبارویش با موهای مجعد وطلایی و چشمان معصومش خیره شد به چهره مادر،انگار این حرکت اظطراب آور برایش چندان خوشایند نبود...با کمی مکث روی صورت مادر ولبخند تصنعی اودوباره مشغول بازی با عروسکش شد...هنوزبچه هایمان به ارتباط چشمی بسنده کرده بودند....برای آنکه اجازه ارتباط را به نازنین زهرا داده باشم شکلاتها را ذستش دادم وخواستم تابه او هم بدهدواین شروع لبخند وصحبت های کودکانه شد..مادر اما هنوز سوپاپ اطمینان بدنش فرمان به حرکت میداد.....چاقی نتوانسته بود همه زیباییش را زیر چربی های اضافی صورت واندامش مدفون کند...آرام گفتم همیشه مطب اینقدر شلوغه؟(راستش جواب را میدانستم اما حوصله ام نمیکشید تا یک ساعت دیگر همینطور بازی بچه ها را نگاه کنم....)لبخند ظریفی زد وگفت :بله من که همیشه مطب را اینطوری دیده ام....ولی  می ارزه ...(انگار او هم منتظر شروع صحبت بود)تجویزهای آقای دکتر معجزه میکنه لااقل برای من..(.تاره فهمیدم او برای آقای دکتری که توی همان ساختمان متخصص اعصاب است آمده وبه علت مشکل تهویه طبقه پایین به بالا پناه آورده)گفتم:من برای خانم دکتر اومدم..گفت اهان چشم پزشکه؟گفتم بله .گفت:الهی هیچ وقت گذرت به طبقه پایین نیفته...دکترش خوبه ها ..به خاطر نوع این مریضی ها میگم...

گفتم ان شاالله مشکل شما هم حل میشه..آهی گشید وگفت:درمون درد من مرگه!(انگار منتظر بود، ادامه داد)منواینطور نبین به قول بچه های دانشکده پرنسسی بودم برای خودم،وزنم اگه نیم کیلو این طرف اون طرف میشد همه کائنات وبه صف میکردم برای حلش....دستشو جلوآورد میلزیدوخیس بود... کفت:اما حالاشدم خانم تناردیه...از مثالش خنده ام گرفت اما وقتی دیدم کاملا جدیست خنده ام را قورت دادم ..سال دوم با کلی خواستگار که داشتم به بابای حورا جواب مثبت دادم(حورا اسم دخترش بود) با هومن که ازدواج کردم از همون روزای اول شستم خبر دار شد..خیلی با هم فرق داریم...اما نمیخواستم جا بزنم تو خونه پدری یاد گرفته بودم

ادامه دارد.....




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 26 مرداد 1394 | 4:19 | نویسنده : صفورا |

دو روز پیش بدون مقدمه قسمت شد بریم زیارت حضرت معصومه وفهمیدیم تولدشون نزدیکه واین سفر نذر تو شد،نذر ایمان تو ...سلامتی تو....اخلاق تو

فرشته زندگیم روزت مبارک....محبت

پی نوشت:رفتیم خونه عمه عفت (عمه من)خیلی خوش گذشت




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 25 مرداد 1394 | 12:59 | نویسنده : صفورا |

ماه شوال بود ،بعداز ماه مبارک رمضان،دوتا خط موازی صورتی بهم لبخند زدند وتو اومدی ...از همون روز قصر صورتی توی قلبم ساختم برای اومدنت،فرش قرمز انداختم از دم قصرتازیر پاهای کوچولوت ....

نازنین زهرای من ،سه سال واندی شداز آن لبخند موازی تاامروز....

بودنت به واقع برای من برکت بوده وهست، برکتی پراز عطر شیرین مادری...

از لحظه اومدنت مینویسم تا امروز...

لحظه به لحظه ورودت به این دنیا یادمه ...موقع هایی که درد میکشیدم فقط به کسایی که ملتمس دعا بودن دعا میکردم وجالب این بود که پرستارها میومدن والتماس دعا میگفتن ومن شک ندارم اون لحظه فرشته ها دعا را تا پیش خدا بی واسطه میبردن...شیرینی لحظه ای که اولین صداراشنیدی یادمه...صدای اذان.....خانم دکتر بدون این که بدونم صدای دلنشین اذانو برات گذاشت....وتوهمون لحظه چشمای نازتو باز کردی....خودتو جمع کرده بودی ،تورو گذاشتن روی قلبم ومن معجزه طبیعت را با دستهای خودم لمس کردم ...فبای الاءربکما تکذبان...اولین دعایی که برات کردم توی اون لحظه خوشبخت شدنت بود....چشم هامو بستم وباتکون های شدید ماما به هوش اومدم...نزدیک 2دقیقه بیهوش بودم...

همون روزهای اول ابتلای مادری رخ نشون داد ،زردی شدید سراغت اومدوچندروزی بستری بودی ..کارمون با بابا شده بود آوردن شیر دم بیمارستان وسختی جای خالی تو....به حمدخدا طی شد...من مادر شده بودم وقوی تر از قبل ...من تمام نیروی مضاعف را حس میکردم ....تا قبل از مادر شدن  تاب نگه داشتن چیزی بیشتر از 2 کیلو برای چند دقیقه رانداشتم وحالا شبهای بیقراری تو روی دستهام سپری میشد.....سه ماهت که شد 19 شهریور91فهمیدم باید به چشمای زیبات عینک بزنی ...نمینویسم ازتلخی هاش چون گذشتنش سخت بود خیلی......واما از همون روزا کمر همت بستم به کشف استعدادت وتوفرشته خوش زبون من توی یک سالگی با زبونی که تازه باز شده بود میتونستی کلی کلمه بخونیمحبتوواقعا شکوه لحظه ای که مجله کودکان جلوت بود وکلمه (من )را توش پیدا کردی وخوندی برای من وبابا غیر قابل وصف بود(بماند که بعد از قطع آموزشت اکثرشو فراموش کردی ..ولی خوب دوران باشکوهی بود برای خودش)آموزش زبان هم حال وهوایی داشت..که اون هم به دلایلی عقیم ماند...البته این منقطع بودن آموزش ها نه به دلیل خستگی که به خاطر این بود که احساس کردم جلوی اوج گیری کودکانه تو را خواهد گرفت....که لذت کودک بودن وبچگی کردن را لا جرم نمیچشیدی(الحق والانصاف بابا بهترین همکاری را در این زمینه برایت کردند که اگر قبول داشته باشند دستشان را از همین جا میبوسم).....بگذریم

پاک سیرتم حالا قد کشیده ای بزرگ شده ای ...حرف میزنی ...میخندی...میدوی...ومن لابلای این ماجرای رشد تو بزرگ میشوم...از نگاه کردن به تکرار ممتد سرسره بازیت سیر نمیشوم وتمام آن لحظات لبخند میزنم واین تمرین صبراست وحتی لذت بردن از آن ،آری شهزاده ام توگاهی مربی من میشوی....مربی عشق ورزیدن ...مربی بخشش بی چشم داشت...وحتی مربی آشپزی!گفتم مربی ،از رب می آید وابتدای سه سالگی ات باید هفت باراقرار کنی به یگانگی رب خودت به رب من به رب پدرت به پروردگار تمام هستی وحتی رب هر آنچه نیست وقرار است موجود شود (لا الله الا الله)،میبینی در دانه ام این همان امانتی است که آسمان بار آن را نتوانست کشید...وحالا تو قرار است همان اشرف مخلوقاتی باشی که امانت داری کنی مادر...ونه یک بار هفت بار بازبان کودکانه ات به این اصل خلقت معترفی...رازش را مثل خیلی از رازهای هستی نمیدانم ولی هر چه هست زیباست ...قرة عینی امانت دار خوبی باش...

سه ساله من،کنار اسم رب ومربی ،سه سالگی مرا یاد .....می اندازد.....تو خود حدیث مفضل بخوان از این مجمل

سیمین پری ،ولادت سه سالگی تو مصادف شده با نیمه شعبان ،برای موعود حتمی غیر از دعای فرج ،منتظر خوبی باش...منتظرالقائم بودن کار کمی نیست...بگرد..جستجو کن..به یقین که رسیدی از خدا بخواه ثبت قلبی علی دینک ،آن وقت دیگر خیلی از راه را رفته ای...طفل زیبا رویم اگر صاحب عصر آمدند ومن نبودم سلامم را با عشق نثارشان کن....

تولدت وتولد موعود کعبه هزاران بار پر برکت....

عاشقانه دوستت دارم

 




[ موضوع : شب قدر،خدا, نازنین زهرا،تربیت, نازنین زهرا،تربیت, قصه من،صفورا، افشین ]
تاريخ : پنجشنبه 7 خرداد 1394 | 14:44 | نویسنده : صفورا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد